سالگرد عشق
تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم.
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم.
به خاطر عطر نان گرم
و برای برفی که آب میشود.
و برای نخستین گل ها...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم.
دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم.
بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم.
برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست تو را دوست میدارم.
دوستت دارم به رغم همه آن چیزهایی که جز وهمی نیست.
هنگامی که به خویش مغرورم تو خورشید رخشانی که بر من می تابی
سپیده که سر بزند
شاید گلی بروید در این بیشه زار خزان زده شبیه آنچه در بهار بوئیدم.
سلام
امروز روز مهمی واسه من و امیره. روزی که بالاخره پس از فراز و نشیب های زیاد زندگی مون رو زیر یه سقف شروع کردیم و اومدیم تو کلبه عشقمون.

چقدر خاطره این روز شیرین و لذت بخشه. اونقدر شیرین که دلم می خواد یه بار دیگه بازم عروس شم. حس خوبی داره. من که خودم از همه مهمون هام و اطرافیانم بیشتر شاد بودم
.
خوب یادمه صبح خیلی زود پاشدم. رفتم دوش گرفتم. آماده شدم. از شب قبلش تقریبا بیشتر خاله دایی هام و عمو هام خونه ما مونده بودن. شب آخری بود که من بود اونجا بودم. واسه همینم اونجا جمع شده بودن. شب هم همونجا موندن. با اینکه قرار بود صبح زود من برم آرایشگاه ولی تا نصفه های شب بیدار بودیم و حرف می زدیم. البته آقای دوماد هم خونه ما تشریف داشتن. آخه قرار نبود ما حنابندون داشته باشیم. ولی شب قبلش یهو مامان امیر زنگید که ما رسم داریم و واستون یه جشن کوچولوی خونوادگی گرفتیم و پاشید با هرچند نفر دوست دارید بیاید اینجا. از خونواده ما هم چند نفری پاشدیم رفتیم و تا دیر وقت اونجا بودیم. امیر هم واسه اینکه دوباره صبح اینهمه راه رو مجبور نشه برگرده بیاد خونه ما موند
.
بالاخره بعد از آماده شدن من و امیر مامان اینا از زیر قرآن ردمون کردن و من و امیر رفتیم آرایشگاه. امیر من و رسوند و خودش رفت دنبال ماشین عروس و بقیه کارا.
هیچوقت اون حسی رو که تو آرایشگاه داشتم یادم نمیره. نمی دونم چی بود؟ اضطراب بود؟ خوشحالی بود؟ غم بود؟ دلتنگی بود؟ مخلوطی از همه اینا بود... ولی هرچی بود خیلی خیلی قشنگ بود و برام با ارزش..
۵ یا ۶ تا عروس بودیم. همه شون قرار بود ساعت ۱ تا ۲ آماده بشن. من قرار بود ۲ تا ۳. ولی من از همه زودتر آماده شدم. خانوم آرایشگرش هم خیلی زن خوبی بود. اینقدر باصفا بود. با هر نقش و نگاری که می کشید واسمون دعا می خوند کلی بهمون آرامش می داد. اصلا به خوش خلقی معروفه. همه عروس های خونواده ما پیش اون عروس شدن. اینقدر هم قربون صدقه من می رفت. نمی دونم چرا از روزی اولی هم که رفته بودم پیشش به من می گفت خوش خنده!!! و عاشقم شده بود. خلاصه که آخر سر خودش از کارش خیلی راضی بود. صد البته منم راضی بودم.
امیر با عکاس اومد و دیگه اون مراسم های خاص!!! خنده دار ترین صحنه فیلم عروس ما می دونید چیه؟ اینه که من دارم از پله های آرایشگاه میام پایین پام گیر می کنه پله کفشم درمیاد. بعد امیر می خواد کفشم رو پام کنه از بس دامنم چند لایه تور داشت پام رو پیدا نمی کنه و زیر دامن همش داره دنبال پای من می گرده!!!!![]()
![]()
آخر خنده است خداییش
.( به قول بچه ها گفتنی سیندرلا شده بودم!!!)
بعدشم که از اونجا رفتیم آتلیه و باغ و ... وای که چقدر عکس گرفتن دنگ و فنگ داشت. دائم باید فیگورهای مختلف می اومدیم. لباس عروس من مدل عربی بود. خیلی هم سنگین بود. یعنی تو خونه مون که آورده بودیم مامان و زنداییم دو نفری جابه جاش می کردن. حالا من رو با اون لباس تصور کنین خانوم عکاس هم بفرماین که اینجوری دراز بکش این فیگور رو بیا و اون فیگور!!! تو باغ که بهم گفت دراز بکش وقتی عکسش رو گرفت دیگه نای بلند شدن نداشتم. دلم می خواست همونجا بخوابم.
ولی عکساش خدایی خیلی قشنگ و باحال شدن. مخصوصا همین هایی که رو با حالت دراز کشیده ازم گرفته.
بعدشم از اونجا رفتیم تالار. اینقدر هوا گرم بود و ترافیک سنگین که امیر عصبی شده بود. فکر کنید عکاسی ما شمال غرب تهران بود تالار خیابون دولت. یعنی امیر اینقدر غر غرو شده بود که خدا می دونه. همش می گفت مهمونا منتظرن. الان عاقد میاد. دیر شده. منم همش دعا می خوندم و سعی می کردم آرومش کنم تا نذارم خاطره این روز با یه ترافیک براش خراب شه. اینقدر سرش رو با حرفای خوب خوب گرم کردم تا بالاخره رسیدیم.
وایییییییییییییییییییییییییی خودم هم اشکم دراومده بود. باورم نمی شد.
همه منتظر ما بودن. مامان اشک می ریخت. من رفتم بغل بابا و بابایی رو بوسیدم
. گرچه ما قبلا عقد کرده بودیم ولی یه مراسم عقد صوری هم داشتیم. سفره عقدمون اینقدر خوشگل بود خودم که عاشقش شده بودم.
عاقد خطبه رو خوند و مراسم کادو ها و بعدش دوباره عکس... تازه بعدشم عکاس همه رو بیرون کرد و دوباره کلی عکس و فیگور و... یعنی امیر که همیشه اینقدر آرومه کفری شده بود. دلش می خواست زودتر بریم تو مهمون ها. همش می گفت خیلی خسته ام. منم خسته بودم. ولی شادیم نمی ذاشت زیاد خستگی رو حس کنم. 
بالاخره رفتیم تو مهمونا. واییییییییییییییییییییی انگار خستگی از تنم دود شد رفت هوا. همونجا هنوز سلام علیک نکرده نشسته رفتیم وسط و....
فکر کنم خودم از همه مهمون ها بیشتر رقصیدم
. امیر می گفت بسه دیگه بیا بشین. من می گفتم نهههههههههههههههههههههه مگه آدم چند بار عروسی می کنه؟ اینقدر رقصیدم که هلاک شدم.
بعدشم امیر رفت تو قسمت مردونه. یعنی بچه های دانشگاهمون و دوستای اینجای امیر کولاک کرده بودن. خواننده ای که اونجا بود می گفت من تاحالا اینجور عروسی نرفتم خداییش. فقط نزدیک ۲:۳۰ ساعت دوستاش بی وقفه رقصیده بودن. یعنی اصلا ترکونده بودن. من که خودم فیلم عروسی رو دیدم از کاراشون شوکه شده بودم. خیلی باحال بودن. 
بعدشم که دیگه مراسم شام و خداحافظی و...
از اونجا همه تا دم خونه مون بوق بوق و... منم همش دعا دعا می کردم اتفاقی نیافته این وسط. البته خودم هم نمی ذاشتم امیر تند بره. دیگه رسیدیم دم خونه و اونجا هم تو پارکینگ یه بزن و بکوب اساسی کردن و منم دسته گلم رو پرت کردم ببینم به دست کدوم دختر دم بخت بعدی می رسه؟ به دوستم رسید. و دیگه مراسم بای بای..
.
هیچوقت فکر نمی کردم من از این دخترایی باشم که بخوام شب عروسی اشک در بیاد و دلتنگ بشم. ولی مامان اینا که عزم رفتن کردن اشکای منم سرازیر شدن
. توی بغل مامان بابام اینقدر گریه کردم که خدا می دونه. دیگه اشک همه رو درآورده بودم. بابام می گفت بسه دیگه مسیییییییییی مگه ما کجا داریم میریم. فردا میای. هر روز میای پیشمون ما میایم پیشت. ولی فایده نداشت من بی نهایت دلتنگ پدر مادرم بودم. هنوز کنارم بودن ولی دوریشون اذیتم می کرد. امیر هم که بی خیال واسه خودش همش در حال بگو بخند بود. به منم می گفت قربونت برم مگه می خوای بیای اسیری که اینجوری اشک کی ریزی؟
برعکس من امیر شاد و شنگول وسط مهمونا می رفت و می اومد خیلی خوشحال بود.
بالاخره پس از آبغوره گرفت های فراووووووووووون بابا از زیر قرآن ردمون کرد و ما راهی خونه بخت شدیم. البته خونواده امیر اینا رسمشون بود که با عروس دوماد بیان بالا و آیینه شمعدونشون رو بیارن و اونجا از زیر قرآن ردشون کنن که من گربه رو دم حجله کشتم و نذاشتم بیان بالا !!!!![]()


خدا رو شکر تو عروسی ما حرف و حدیثی نبود. همه و بیشتر از همه خودم و امیر از همه چی در عالی راضی بودیم. منم ممنون از امیر بودم که همه چی رو مطابق میل خودم برگذار کرده بود. و خوشحال از اینکه بالاخره همه اون دوری ها و رفت و آمدها و همه چی تموم شد و ما لذت همخونه بودن رو چشیدیم.
عروسی برای من خاطره خوبی به جا گذاشت. خاطره هایی که هرگز نمی تونم جاشون رو با چیزی عوض کنم. حالا اگه هر روز هم عکس هاش رو نگاه کنم کمه.
اینقدر از دل و جونم به امیر وابسته و دلبسته بودم و هستم که این روز عزیزترین روز زندگیمه. از خدا می خوام که کلبه عشقمون پایدار باشه و شور و حرارت عشقمون هر روز بیشتر بشه.
هفت سال میشه که من امیر رو می شناسم. می خوام به نیت این هفت سال آشنایی هفت شاخه گل بگیرم. سه تاش یه رنگ به خاطر سال های که هم رو می شناختیم و بعدش با هم دوست شدیم. و ۴ تای دیگه اش یه رنگ دیگه به مناسبت اینکه ۴ ساله که دست تو دست هم مال هم شدیم.
خدایا
به حرمت این شب و روزای عزیز و پر برکت ازت می خوام کمکمون کنی تا توی شادی و غم قدر این عشقمون رو بدونیم و هیچوقت چیزی باعث نشه این جوونه ای که تو دلامون بوده و حالا حسابی ریشه زده ریشه هاش سست بشه.
کاری کن تو شادی و غم تو پستی بلندی های زندگی دست به دست هم پشت به پشت هم کنار هم باشیم.
کاری کنی که بتونیم بهترین همسر برای هم باشیم. مرحم خوشی و ناخوشی هم باشیم. یار خاطر باشیم.
خدایا خودت حافظ همیشگی امیر جونم هم باش.
ازت بهترین ها رو برای زندگیمون آرزو دارم.
اینم یه یادگاری از عشقم که همراه همیشگیمه...
امشب هم مهمون دعوت کردم. یه جشن کوچولو داریم. دلم می خواد تا وقتی می تونم این روز رو جشن بگیرم. یه مهونی کوشولو با کلی برنامه شاد!!!
صبح ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۷



!!!










...........