تبليغاتX
Daisypath Wedding PicDaisypath Wedding Ticker کلبه عشق
 

سالگرد عشق

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم.

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم.

به خاطر عطر نان گرم

و برای برفی که آب میشود.

و برای نخستین گل ها...

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم.

دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم.

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم.

برای خاطر فرزانگی ات که از آن من نیست تو را دوست میدارم.

دوستت دارم به رغم همه آن چیزهایی که جز وهمی نیست.

هنگامی که به خویش مغرورم تو خورشید رخشانی که بر من می تابی

 سپیده که سر بزند

شاید گلی بروید در این بیشه زار خزان زده شبیه آنچه در بهار بوئیدم.


سلام

امروز روز مهمی واسه من و امیره. روزی که بالاخره پس از فراز و نشیب های زیاد زندگی مون رو زیر یه سقف شروع کردیم و اومدیم تو کلبه عشقمون.

چقدر خاطره این روز شیرین و لذت بخشه. اونقدر شیرین که دلم می خواد یه بار دیگه بازم عروس شم. حس خوبی داره. من که خودم از همه مهمون هام و اطرافیانم بیشتر شاد بودم.

خوب یادمه صبح خیلی زود پاشدم. رفتم دوش گرفتم. آماده شدم. از شب قبلش تقریبا بیشتر خاله دایی هام و عمو هام خونه ما مونده بودن. شب آخری بود که من بود اونجا بودم. واسه همینم اونجا جمع شده بودن. شب هم همونجا موندن. با اینکه قرار بود صبح زود من برم آرایشگاه ولی تا نصفه های شب بیدار بودیم و حرف می زدیم. البته آقای دوماد هم خونه ما تشریف داشتن. آخه قرار نبود ما حنابندون داشته باشیم. ولی شب قبلش یهو مامان امیر زنگید که ما رسم داریم و واستون یه جشن کوچولوی خونوادگی گرفتیم و پاشید با هرچند نفر دوست دارید بیاید اینجا. از خونواده ما هم چند نفری پاشدیم رفتیم و تا دیر وقت اونجا بودیم. امیر هم واسه اینکه دوباره صبح اینهمه راه رو مجبور نشه برگرده بیاد خونه ما موند.

بالاخره بعد از آماده شدن من و امیر مامان اینا از زیر قرآن ردمون کردن و من و امیر رفتیم آرایشگاه. امیر من و رسوند و خودش رفت دنبال ماشین عروس و بقیه کارا.

هیچوقت اون حسی رو که تو آرایشگاه داشتم یادم نمیره. نمی دونم چی بود؟ اضطراب بود؟ خوشحالی بود؟ غم بود؟ دلتنگی بود؟ مخلوطی از همه اینا بود... ولی هرچی بود خیلی خیلی قشنگ بود و برام با ارزش..

۵ یا ۶ تا عروس بودیم. همه شون قرار بود ساعت ۱ تا ۲ آماده بشن. من قرار بود ۲ تا ۳. ولی من از همه زودتر آماده شدم. خانوم آرایشگرش هم خیلی زن خوبی بود. اینقدر باصفا بود. با هر نقش و نگاری که می کشید واسمون دعا می خوند کلی بهمون آرامش می داد. اصلا به خوش خلقی معروفه. همه عروس های خونواده ما پیش اون عروس شدن. اینقدر هم قربون صدقه من می رفت. نمی دونم چرا از روزی اولی هم که رفته بودم پیشش به من می گفت خوش خنده!!! و عاشقم شده بود. خلاصه که آخر سر خودش از کارش خیلی راضی بود. صد البته منم راضی بودم.

امیر با عکاس اومد و دیگه اون مراسم های خاص!!! خنده دار ترین صحنه فیلم عروس ما می دونید چیه؟ اینه که من دارم از پله های آرایشگاه میام پایین پام گیر می کنه پله کفشم درمیاد. بعد امیر می خواد کفشم رو پام کنه از بس دامنم چند لایه تور داشت پام رو پیدا نمی کنه و زیر دامن همش داره دنبال پای من می گرده!!!! آخر خنده است خداییش.( به قول بچه ها گفتنی سیندرلا شده بودم!!!)

بعدشم که از اونجا رفتیم آتلیه و باغ و ... وای که چقدر عکس گرفتن دنگ و فنگ داشت. دائم باید فیگورهای مختلف می اومدیم. لباس عروس من مدل عربی بود. خیلی هم سنگین  بود. یعنی تو خونه مون که آورده بودیم مامان و زنداییم دو نفری جابه جاش می کردن. حالا من رو با اون لباس تصور کنین خانوم عکاس هم بفرماین که اینجوری دراز بکش این فیگور رو بیا و اون فیگور!!! تو باغ که بهم گفت دراز بکش وقتی عکسش رو گرفت دیگه نای بلند شدن نداشتم. دلم می خواست همونجا بخوابم.

ولی عکساش خدایی خیلی قشنگ و باحال شدن. مخصوصا همین هایی که رو با حالت دراز کشیده ازم گرفته.

بعدشم از اونجا رفتیم تالار. اینقدر هوا گرم بود و ترافیک سنگین که امیر عصبی شده بود. فکر کنید عکاسی ما شمال غرب تهران بود تالار خیابون دولت. یعنی امیر اینقدر غر غرو شده بود که خدا می دونه. همش می گفت مهمونا منتظرن. الان عاقد میاد. دیر شده. منم همش دعا می خوندم و سعی می کردم آرومش کنم تا نذارم خاطره این روز با یه ترافیک براش خراب شه. اینقدر سرش رو با حرفای خوب خوب گرم کردم تا بالاخره رسیدیم.

وایییییییییییییییییییییییییی خودم هم اشکم دراومده بود. باورم نمی شد.

همه منتظر ما بودن. مامان اشک می ریخت. من رفتم بغل بابا و بابایی رو بوسیدم. گرچه ما قبلا عقد کرده بودیم ولی یه مراسم عقد صوری هم داشتیم. سفره عقدمون اینقدر خوشگل بود خودم که عاشقش شده بودم.

عاقد خطبه رو خوند و مراسم کادو ها و بعدش دوباره عکس... تازه بعدشم عکاس همه رو بیرون کرد و دوباره کلی عکس و فیگور و... یعنی امیر که همیشه اینقدر آرومه کفری شده بود. دلش می خواست زودتر بریم تو مهمون ها. همش می گفت خیلی خسته ام. منم خسته بودم. ولی شادیم نمی ذاشت زیاد خستگی رو حس کنم.

بالاخره رفتیم تو مهمونا. واییییییییییییییییییییی انگار خستگی از تنم دود شد رفت هوا. همونجا هنوز سلام علیک نکرده نشسته رفتیم وسط و....

فکر کنم خودم از همه مهمون ها بیشتر رقصیدم. امیر می گفت بسه دیگه بیا بشین. من می گفتم نهههههههههههههههههههههه مگه آدم چند بار عروسی می کنه؟ اینقدر رقصیدم که هلاک شدم.

بعدشم امیر رفت تو قسمت مردونه. یعنی بچه های دانشگاهمون و دوستای اینجای امیر کولاک کرده بودن. خواننده ای که اونجا بود می گفت من تاحالا اینجور عروسی نرفتم خداییش. فقط نزدیک ۲:۳۰ ساعت دوستاش بی وقفه رقصیده بودن. یعنی اصلا ترکونده بودن. من که خودم فیلم عروسی رو دیدم از کاراشون شوکه شده بودم. خیلی باحال بودن.

بعدشم که دیگه مراسم شام و خداحافظی و...

از اونجا همه تا دم خونه مون بوق بوق و... منم همش دعا دعا می کردم اتفاقی نیافته این وسط. البته خودم هم نمی ذاشتم امیر تند بره. دیگه رسیدیم دم خونه و اونجا هم تو پارکینگ یه بزن و بکوب اساسی کردن و منم دسته گلم رو پرت کردم ببینم به دست کدوم دختر دم بخت بعدی می رسه؟ به دوستم رسید. و دیگه مراسم بای بای...

هیچوقت فکر نمی کردم من از این دخترایی باشم که بخوام شب عروسی اشک در بیاد و دلتنگ بشم. ولی مامان اینا که عزم رفتن کردن اشکای منم سرازیر شدن. توی بغل مامان بابام اینقدر گریه کردم که خدا می دونه. دیگه اشک همه رو درآورده بودم. بابام می گفت بسه دیگه مسیییییییییی مگه ما کجا داریم میریم. فردا میای. هر روز میای پیشمون ما میایم پیشت. ولی فایده نداشت من بی نهایت دلتنگ پدر مادرم بودم. هنوز کنارم بودن ولی دوریشون اذیتم می کرد. امیر هم که بی خیال واسه خودش همش در حال بگو بخند بود. به منم می گفت قربونت برم مگه می خوای بیای اسیری که اینجوری اشک کی ریزی؟

برعکس من امیر شاد و شنگول وسط مهمونا می رفت و می اومد خیلی خوشحال بود.

بالاخره پس از آبغوره گرفت های فراووووووووووون بابا از زیر قرآن ردمون کرد و ما راهی خونه بخت شدیم. البته خونواده امیر اینا رسمشون بود که با عروس دوماد بیان بالا و آیینه شمعدونشون رو بیارن و اونجا از زیر قرآن ردشون کنن که من گربه رو دم حجله کشتم و نذاشتم بیان بالا !!!!

خدا رو شکر تو عروسی ما حرف و حدیثی نبود. همه و بیشتر از همه خودم و امیر از همه چی در عالی راضی بودیم. منم ممنون از امیر بودم که همه چی رو مطابق میل خودم برگذار کرده بود. و خوشحال از اینکه بالاخره همه اون دوری ها و رفت و آمدها و همه چی تموم شد و ما لذت همخونه بودن رو چشیدیم.

عروسی برای من خاطره خوبی به جا گذاشت. خاطره هایی که هرگز نمی تونم جاشون رو با چیزی عوض کنم. حالا اگه هر روز هم عکس هاش رو نگاه کنم کمه.

اینقدر از دل و جونم به امیر وابسته و دلبسته بودم و هستم که این روز عزیزترین روز زندگیمه. از خدا می خوام که کلبه عشقمون پایدار باشه و شور و حرارت عشقمون هر روز بیشتر بشه.

هفت سال میشه که من امیر رو می شناسم. می خوام به نیت این هفت سال آشنایی هفت شاخه گل بگیرم. سه تاش یه رنگ به خاطر سال های که هم رو می شناختیم و بعدش با هم دوست شدیم. و ۴ تای دیگه اش یه رنگ دیگه به مناسبت اینکه ۴ ساله که دست تو دست هم مال هم شدیم.

خدایا

به حرمت این شب و روزای عزیز و پر برکت ازت می خوام کمکمون کنی تا توی شادی و غم قدر این عشقمون رو بدونیم و هیچوقت چیزی باعث نشه این جوونه ای که تو دلامون بوده و حالا حسابی ریشه زده ریشه هاش سست بشه.

کاری کن تو شادی و غم تو پستی بلندی های زندگی دست به دست هم پشت به پشت هم کنار هم باشیم.

کاری کنی که بتونیم بهترین همسر برای هم باشیم. مرحم خوشی و ناخوشی هم باشیم. یار خاطر باشیم.

خدایا خودت حافظ همیشگی امیر جونم هم باش.

ازت بهترین ها رو برای زندگیمون آرزو دارم.

اینم یه یادگاری از عشقم که همراه همیشگیمه...


امشب هم مهمون دعوت کردم. یه جشن کوچولو داریم. دلم می خواد تا وقتی می تونم این روز رو جشن بگیرم. یه مهونی کوشولو با کلی برنامه شاد!!!


صبح ۲۷ تیر ماه ۱۳۸۷

پدرم روزت مبارک

سلام

اول از همه تولد پر برکت حضرت علی و روز پدر رو به همه باباهای مهربون و دوست داشتنی تبریک میگم.

بعدش هم یه تبریک ویژه و مخصوص برای بابایی گل خودم و پدر شوهر مهربونم و امیر جونم دارم.

البته من همش سر به سر امیر میذارم و میگم تو که هنوز بابا نشدی که من روز پدر رو بهت تبریک بگم!!!

واییییییییییییییییییییی اول از همه که دیگه کفرم از دست این وزارت نیرو و اداره برق دراومده آخه یکی نیست بیاد به این وزیر نیرو بگه چرا دیگه اینقدر علنی میای خالی می بندی و میگه این برنامه های خاموشی که اعلام کردیم اجرا نمیشه.

والا اینجا که یا روزی دوبار برق قطع میشه یا حتما یه بار رو قطع میشه. امروز هم تا همین الان برقا قطع بود.همه کارا می مونه. اونوقت مجبورمون می کنن آخر وقت بیشتر بمونیم. دیگه دارم قاط میزنم از این همه به هم ریختگی و بی نظمی تو این مملکت!!!

دیروز قرار بود امیر با باباش جایی برن واسه همینم من گفتم شب سمانه بیاد پیشم.از خنده روده برم کرد. از وقتی اومده همش بهم میگه واییییییییییییییییییی چقدر تو تمیزی چقدر مرتبی چرا خونه تون اینقدر تمیزه چقدر چیزای جدید خریدی!!! خلاصه که مثل مامور وارسی سر از همه چی درآورد و همه چی رو بازرسی کامل کرد.شاید باورتون نشه ولی این خواهر عزیز گرامی ما سالی یک بار هم خونه خواهر جونشون تشریف نمیارن واسه همینم وقتی میاد کلی متعجب میشه. نمی دونم چرا نمیاد آآآآآآآآآآآآآ به خدا من اگه خواهرم ازدواج کرده بود حداقل هفته ای یه بار رو بهش سر میزدم. تازه سمانه خانوم ما از بس خودشون عشق بی نظمی هستن وقتی همه چی رو تو خونه ما اینجور منظم می بینه شوکه میشه و یه فصل همه رو به هم میریزه و میره!!! فکر کنم اگه اینا رو بخونه منو بکشه....

خلاصه که امیر و باباش نرفتن. ما هم رفتیم سمانه رو رسوندیم خونه مامان اینا و دوباره که برگشتیم نزدیکای ساعت ۱۱ بود بابای امیر زنگ زد و گفت الان پاشو بریم. منو میگی اشکم دراومده بود که چه جوری تنها خونه وایستم.آخه گفته بودم که من خیلی ترسوام. دیشب تنهای تنها بودم تا خود صبح نخوابیدم با وجود اینکه می دونستم امروز خیلی خسته و کوفته میشم و سرکار چرت می زنم ولی نتونستم بخوابم. تا صبح دو تا فیلم گذاشتم و تماشا کردم.

آخییییییییییییییییییییییییی پنج شنبه سالگرد ازدواجمون هم هست. چه روزایی بود. پنج شنبه یه پست مخصوص می ذارم.

من در واقع یک تیر و دو نشون زدم هدیه روز مرد و سالگرد ازدواج رو یکی کردم فعلا که تی شرت مارک دار برای امیر خریدم. کلی هم برنامه سورپریزی واسش دارم. حتما براتون تعریف می کنم. یه چیزای دیگه هم امروز قراره برم بگیرم.

واسه بابا جونم و پدر شوهر جونم هم باید امروز برم هدیه بگیرم. در واقع خیلی گیج شدم نمی دونم واسه بابا اینا چی بگیرم. کیف چرمی و پیراهن و اودکلن و این حرفا رو هرسال بهشون هدیه دادم. خیلی دلم می خواد امسال هدیه ام متفاوت باشه. یه هدیه ساده اما موندگار.

بابایی من عشق کتابه. خودش یه کتابخونه با بیشتر هزار یا دوهزار جلد کتاب داره. نمی دونم شاید براش یه سری کتاب گرفتم. تو رو خدا کمکم کنید.یه هدیه موندگار چی می تونه باشه؟

بابایی من خیلی مهربونه. من و باباییم تا وقتی که من دانشگاه قبول شدم خیلی عشقولانه بودیم.همیشه بهم میگفت ملوس بابا!!! من همیشه دور و برش می پلکیدم. برعکس سمانه که بیشتر مامانی بود. البته منم که عاشق مامانیم هم هستم.

ولی همیشه هم توی دلم یه ترس همراه با احترام هم از باباییم داشتم. دلم نمی خواست هیچوقت کاری کنم که برخلاف میلش باشه. هیچوقت روی حرفش حرفی نزدم و همیشه یه احترام خاص براش قائل هستم.

البته از وقتی پای امیر به زندگی من باز شد بابایی یه کم خودش رو عقب کشید. نمی دونم شاید فکر کرد امیر جای اون رو گرفته. مخصوصا اون اوایل. یه کم باهام سنگین تر رفتار می کرد. دیگه بغلم نمی کرد منی که وقتی بابا می اومد خونه همش تو بغلش بودم برام سخت بود. فکر کنم برای باباییم هم فکر کنم سخت بود.

ولی خدا رو شکر همه چی تموم شد. الان رابطه مون دوباره خیلی عالی شده. من یه روز نرم بابایی زنگ میزنه میگه مسی کجایی چرا نمی آی؟ هر وقت میرم بابا بغلم می کنه و منو به خودش می فشاره و بوسم میکنه.

اینا رو مدیون امیرم که همه چی دوباره خوب شد. اون نذاشت که بابایی که فکر کنه من دیگه بهش محبت نمی کنم. مثل پسر نداشته اش اینقدر به بابا محبت می کنه که بابا همیشه میگه من امیر رو بیشتر از تو دوست دارم و من کلی از این موضوع ذوق مرگ میشم.

قربونت برم بابایی. الهی همیشه سایه ات بالای سر زنگیمون باشه. من از همین جا دست های مهربونت رو می بوسم. می دونم هیچ کلمه ای لایق قدردانی از تو نیست.

پدر شوهرم که خیلی مهربونه. می دونین روز زن اولین کسی بد که بهم زنگ زد و تبریک گفت. خیلی هم من و دوست داره هاااااااااااااا اینقدر که مادرشوهر خواهرشوهرم یواشکی حسودی می کنن خدا اونم حفظ کنه که همیشه حامی ما بوده و هست.

                  پدرم روزت مبارک

زندگی...سفر...تحول

سلاااااااااااااااااااااااااااام

من اومدم

مسافرت خیلی خوبی بود. جای همه تون خالی. حسابی خوش گذشت. راستش رفتیم چالوس و نوشهر و سی سنگان.

حسابی هم واسه خودمون گشتیم. امیر هم کلی مهربون تر و عشقولانه تر شده بود. 

روز سه شنبه برگشتیم ولی از اونجایی که حسابی کارای عقب افتاده داشتم وقت نوشتن نداشتم.الان خیلی سرمون شلوغه. همکارا هم که یکی یکی میرن مرخصی تابستون. امیر هم که واقعا این ماه خیلی سرش شلوغه. اگه این مرخصی چند روزه رو نگرفته بود روحیه اش حسابی کسل میشد. اواخر مرداد از شر یه پروژه کاری بزرگ راحت میشه. اونوقته که حسابی یه نفس راحت می کشه.

به قول خودش میگه از اول مهر دو تا برنامه ۵ ساله داره واسه زندگیمون!!!برنامه ۵ ساله اول کوتاه مدت و برنامه ۵ ساله دوم بلند مدت!!! خیلی برنامه هاش و ایده هاش برام جالب بود. تازهههههههههه می گفت پروسه نی نی دار شدن هم جز برنامه ۵ ساله دومه!!!

راستش امیر زیاد با عوض کردن خونه موافق نیست. واسه همینم زیاد حوصله نداره پاشیم بریم دنبال خونه بگردیم.فعلا که هیچی معلوم نیست. همش میگه بذار جریان اون خونهه درست بشه وقتی فروختیمش ایشالا تا سال دیگه هر جا که خواستی و هر جوری که خواستی خونه بگیر.حالا من موندم...

از طرفی هم همش میره چیزایی رو که خیلی دوست داشتم میخره میاره. میگه تغییر خیلی واسه روحیه آدم خوبه.

از وقتی هم برگشتیم همش در حال کوزت کاری هستم. یعنی یه چیزی تو مایه های خونه تکونی اساسی اول فصل!!! آخه من اوایل هر فصل همه چی رو می ریزم بیرون و حسابی تمیز می کنم.

از ظرف و ظروف داخل کابینت های آشپزخونه گرفته تا ملافه ها و رو تختی و روکش های مبل ها و پرده ها و خلاصه که همه چی رو می شورم. فرش ها رو هم قراره بدیم قالی شویی. عید که فرصت نشد بدیم.

یه سری تغییرات هم تو خونه دادیم دکوراسیون رو هم عوض کردیم.می خوام دکور اتاق خواب رو هم عوض کنم. کلی ایده نو براش دارم.البته اتاق خوابمون رو همین جوری خیلی دوست دارم ولی می خوام یه ست پرده و رو تختی جدید هم براش بگیرم. می دونین من خیلی به دکوراسیون منزل علاقه دارم. از کوچکترین ایده برای دکوراسیون کمک می گیرم. مدل روتختی اتاق خوابمون رو هم از اینترنت گرفتم دادم دوختن. فقط ۹ تا بالش کوچیک و بزرگ داره. رنگش هم گل بهی تیره است. خیلی دوسش دارم. نمی دونم اگه بخوام عوضش کنم چه رنگی بگیرم. می خوام یه رنگی باشه که ترکیب رنگش تقریبا با این رنگای قبلی خیلی فرق کنه. الان کاملا رنگش گرمه. ولی می خوام های سرد بگیرم. یه کتاب فنگ شویی دارم که راجع به رنگ ها و دکوراسیون اتاق ها و همه چی نوشته. خیلی ایده های جالبی داره. حالا ببینم چی میشه.

بعدش هم یه چیزای کوچولوی جدید هم گرفتیم. خیلی از وسایل اضافه رو هم جمع و جور کردیم و امیر برد انباری. خونه مون حال و هوای خونه تکونی عید رو گرفته.

این تابلو چند تیکه ها رو دیدین چقدر قشنگن. رفتیم از ارژن قیمت کردیم گرون بود. اصلا نمی ارزید.ولی خیلی دوسشون دارم. حالا امیر گیر داده خوب خودت بکش. شاید اگه وقت کنم مشابهشون رو بکشم. یه تابلوی جدید هم شروع کردم. آخه می خوام تابلوها رو هم عوض کنم.

چقدر خوبه که تابستونه و هوا اینقدر تا دیر وقت روشنه. همش فکر می کنم کلی وقت واسه انجام دادن همه کاری دارم. ولی وقتی زمستونه حس هیچ کاری نیست. آدما کسل هستن و تو مود افسردگی.

شب جمعه هم زن پسر داییم زنگید که کجایین؟ ما می خوایم بریم لواسون اگه میاین پاشین بجنبین شام بیاین اینجا تا زودتر بریم.

حدود ساعت ۱۰ شب تازه راه افتادیم رفتیم لواسون. خیلی خوش گذشت. من و امیر بودیم و دو تا پسر دایی هام و خانوماشون. ساعت ۲  برگشتیم. خودمونیم آآآآآآآآآآآآآ. بیخود نیست تهران شهر همیشه بیداره. همون ساعا ۲ تو اوبان صدر یه ترافیکی بود که بیا و ببین. تا رسیدیم خونه و خوابیدیم ساعت ۳ بود.

جمعه هم که ناهار خونه مامان اینا بودیم.

عصرش هم رفتیم گیشا یه دور زدیم. از بس پسر داییم گیر داده بود آیس پک با طعم طالبی خیلی خوشمزه است رفتیم یه آیس پک هم زدیم و البت یه کارت اینترنت هم هدیه گرفتیم.

من نمی دونم ملت از چی این آیس پک خوششون میاد. یه بستنی معمولیه با کلی مخلافات الکی!!!

دلم از یه موضوعی شکسته. شب آرزوها هم درست و حسابی نمی تونستم دعا کنم. فقط از خدا می خوام صدای دلم رو بشنوه. برام دعا کنید. می دونین اینجا دیگه خیلی عمومی شده.یه آشناهایی اینجا رو می خونن که نمی تونم بهتون بگم قضیه چیه. کاش یه جایی بود که فقط دوستای لینکیم و وبلاگیم می خوندنش. اونوقت خیلی راحت تر و بی پرده تر از الان می تونستم باهاتون درد و دل کنم.


پی نوشت: می خواستم سفرنامه رو بنویسم و یه سری عکس بذارم ولی بیشتر به دلیل آخری که گفتم فعلا نمی ذارم. یعنی اینجا دیگه امن نیست!!!! چاره ای برام بیاندیشید. حتی می خواستم یه عکس عروسی بذارم نشد!!!

پی نوشت ۲ : دیروز هم رفتیم فیلم ده رقمی. بد نبود. بهتر از تیغ زن و اون چرت و پرت های دیگه بود. ولی بازم اینم در نوع خودش جالب نبود. نمی دونم چرا فیلم خوب اکران نمیشه 


اینم عکس از شمال.  جاده چالوس بود. جایی که واستادیم صبحونه خوردیم.

اینم تقریبا نزدیک جایی بود که بودیم. بقیه عکس ها هم که خودمون توش هستیم. پس فعلا نمی شه. حالا شاید بازم گذاشتم.

اینم یکی دیگه


یک شنبه ۲۳ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۸:۴۵ صبح

سفر غیر منتظره!!!

سلااااااااااااااااااااااااام

چه روز چهارشنبه قشنگی نههههههههههههه؟

ما که در یک اقدام شدیدا غیر منتظره و ناگهانی و چریکی توسط امیر آقا به یه سفر دعوت شدیم

دیروز ظهر یهو می بینم امیر زنگیده و میگه مسییییییییییییییییی بدو کاراتو جمع و جور کن مرخصیت رو رد کن بزنیم بریم سفر!!!

من رو میگی

قسمت خنده دار قضیه می دونین کجا بود؟ اونجا که امیر خان ما خودشون هم نمی دونستن تصمیم دارن کدوم طرفی بریم؟

یه بار میگه بریم شمال. دوباره میگه نه بریم قزوین پیش عموت اینا. دوباره میگه نهههههههههههه بریم کردستان و کرمانشاه. بعدش میگه نهههههههههه بریم گرگان.دوباره میگه نهههههههههه بریم کیش ولی نه اون که بدون ماشینش یه شب رو هم تا صبح نمی رسونه. خلاصه ما به مقصدی نامعلوم  قراره بریم سفر!!!

 

البته دیگه این آخرش رو خیلی غلو کردم آآآآآآآآآآآآآآ. وقتی برگشتم بهتون میگم کجا رفته بودیم.

امیر هم امروز رفته ماشین رو ببره چکاپ!!! و حموم(کارواش)!!!! و دنبال این گواهینامه ای که صد ساله تقاضای صدور مجدد داده و نیومده!!!

تازههههههههههههه نمی دونم چرا جدیدا همش باهام ساز مخالف میزنه؟ هرجا من میگم بریم میگه نههههههههههههه یا هرکاری من میگم میگه نههههههههههههههه اونوقت به زور حرف خودش رو به کرسی میشونه.

 شوهر ذلیل شدیم رفت ننههههههههههههه.

تازه همش بهش میگم امیر خان خیلی مغرور شدی آآآآآآآآآآآآآآ دیگه دوستم نداری که همش حرف خودت رو به کرسی میشونی

اونم میگه نهههههههههههه می خوام ببرمت سفر. تفریح. گشت و گذار...

خلاصه که ما با یه امیر آقایی که امروز بسیار بسیار شیطونک شده رفتیم.............

آقا تا من میام زیاد شیطونی نکنید. باشههههههههههه.

بایییییییییییییییییییییییییییییی دلم واسه همه تون تنگ میشه


چهارشنبه ۱۲ تیرماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲ ظهر

آییییییییییییییییییییییییی دزد رو بگیرید!!!!

خسته ام. مضطربم. بی حوصله ام. ..............

خوبه که اینجا هست بیام یه کم حرف بزنم تخلیه بشم....

اگه بدونید این چند روز چی به سرمون گذشت....

روز شنبه گذشته زن دایی و پسر دایی کوچولوم که گفته بودم از خونواده مامان اینا فقط اونا تهران زندگی نمی کنن اومدن تهران.

دیگه ما هم همش درگیر اونا. همش به خاطر اونا هرشب خونه یکی مهمون بودیم.البته بیشتر خونه مامان اینا. این رو بگم مامانم اینا سه تا خواهرن. خاله جون بزرگه که خودش حسابی سرگرم نوه هاش و بچه هاش و... خلاصه که یه سر داره و هزار سودا. دومیش هم خاله جونه که اونم آلمانه. سومیش هم مامان منه. نمی دونم که چه جوریه که کل زن دایی هام و دایی  هام و بچه هاشون از بین این سه خواهر علاقه خاصی به مامان من دارن. دائم خونه مامان اینا پر از مهمونه.

بازم گفتم که اوایل امیر همش به من می گفت بابات بهتره به جای خونه هتل داشته باشه واسه اینهمه مهمون.البته خونه شون دست کمی از هتل نداره.خیلی بزرگه. خونه مامان اینا و دو تا از دایی هام خیلی نزدیکه. شاید کمتر از پنج دقیقه و این بهانه ای برای بیشتر کنار هم بودن...

اینا رو داشته باشید تا برم سر اصل مطلب...

این چند روز که زن داییم و عرفان کوچولو اینجا بودن مامان مدام به خاطرشون مهمونی می داد و ما هم از سر کار یه سره اونجا بودیم. فقط گاهی وقتا واسه خواب میاومدیم خونه.

شنبه خونه مامان اینا. یک شنبه خونه مامان اینا. دوشنبه خونه دایی جونم.

سه شنبه که روز زن بود من از صبحش به خاله جونام و عمه هام و مادرجونم و مامان خوشگلم و مادرشوهرم و همه زنگیدم و تبریک گفتم. البته امیر آقا خیلی دیر زنگ زدن و بهمون تبریک گفتن.

شب قبلش با زن پسر داییم قرار گذاشته بودیم زن دایی و عرفانی رو ببریم گردش.بعدازظهر من زودتر رفتم خونه دایی جونم اینا و عرفانی رو بردیم سرزمین عجایب. خودش رو کشت بچه از بس با هیجان فراوون بازی می کرد. عرفانی ما امسال قراره بره کلاس اول...

همون بیرون که بودیم مامان زنگید و گفت من امشب همه رو دعوت کردم شام بریم پارک. موافقید؟ منم گفتم باشه میایم. برگشتم خونه مامان اینا و امیر هم رفته بود خونه مامانش اینا که هدیه مامانش رو که من گرفته بودم بده خودم که وقت نداشتم برم.امیر اومد. واسه من و مامان گل گرفته بود ولی از هدیه خبری نبود!!!(فکر کنم می خواد همه رو یه جا سالگرد ازدواجون جبران کنه) و وسایل ها رو جمع کردیم و رفتیم.

۴ تا زن دایی هام بودن و بچه هاشون و ما و مامان اینا. جای دوری هم نرفته بودیم. رفته بودیم پردیسان. نزدیکای ساعت ۱۱:۳۰ برگشتیم خونه مامان اینا. یهو سمانه داد زد مسیییییییییییییییییییییییییی دزد اومده

وایییییییییییییییییییییی شوکه شده بودیم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا

اصلا نمی دونستیم چیکار کنیم. کل اتاق خواب مامان اینا و اتاق سمانه و بقیه اتاق ها بهم ریخته بود. همه مون مثل مرغ سرکنده دور خودمون می چرخیدیم. از سمانه کلی پول برده بود. موبایل بابا رو هم برده بود. و یه سری چیزای دیگه. اما انگار زیاد وقت نداشته بود تا چیزای دیگه ببره. خدا رحم کرده بود. کلی چک های بابا جلو دستش بوده ندیده بود.

زنگیدیم ۱۱۰. پلیس اومد و همه جا رو برسی کرد و ....کلی هم ماها رو دلداری داد.

دیگه تا پلیس رفت و ما از شوک در اومدیم ساعت ۱:۳۰ بود که ما اومدیم خونه. من با ترس و لرز خوابیدم. یعنی اینقدر بدنم سست شده بود که حتی صبح هم نرفتم سر کار. صبح که زنگ زدم مامان بیشتر شوکه شدم.

دزده با موبایل بابا زنگ زده بود خونه و بابا اینا رو تهدید کرده بود و گفته بود وقت نداشتم چیزی ببرم به جون بچه هام امشب میام سراغتون و تهدید به قتل و سرقت مجدد کرده بود و....دقیقا مثل این فیلم های پلیسی جنایی شده بود.

من پشت تلفن واقعا داشتم بیهوش میشدم سرم گیج می رفت. مامان گفت دوباره زنگ زده بودن به پلیس و پلیس هم تا صبح مامور محافظ واسه خونه گذاشته بوده و بابا هم صبح رفته بود کلانتری واسه پیگیری پرونده و رد یابی موبایل....

منم سریع پاشدم رفتم خونه مامان اینا. دایی هام همه بودن. مثل جلسه بود. تازه پسرخاله مامان هم همون روز فوت شده بود و بابا و دایی جونم می خواستن برن اونجا. یه شهر آشوبی شده بود که بیا و ببین.

واسه اینکه مامان و سمانه تنها نباشن شب هم خاندان دایی هام خونه مامان دعوت بودن.همه زن دایی هام و پسر دایی هام و خانوماشون و...حدود ۲۰ نفری میشدیم.

شب هم اونجا خوابیدیم.پنج شنبه هم که اکثرا تعطیل بودن و همه بازم خونه مامان موندن. این وسط هم فکر کنم به سمانه از همه بیشتر خوش گذشت. یه اتفاقاتی افتاد که رسما سمانه و پسرداییم علاقه شون به هم علنی شد و کلی اون وسطا واسه خودشون لاو می ترکوندن...

شب جمعه هم زن داییم همه رو شام بیرون مهمون کرده بود. ولی مگه جرئت داشتیم بریم؟ بالاخره با هزار ترس و لرز رفتیم و برگشتیم. 

شبش هم بازم همه خونه مامان اینا خوابیدیم تا بابا بیاد. یهو نصفه شبش ساعت های ۲:۳۰ یا ۳ دیدم موبایلم زنگ می خوره. دیدم به به!!! آقا دزده با موبایل بابا به من زنگ زده بود. از ترس داشتم سنکوب می کردم. امیر رو بیدارش کردم. بهم گفت جواب ندم. ولی مگه دزده ول کن بود؟ شاید بیشتر از ده بار زنگ زد. تا ساعت ۴ صبح بدون وقفه زنگ زده بود. ولی من دیگه گوشی رو ویبرش رو هم ورداشته بود نمی فهمیدم. خوابیدم.

بابا صبح زود برگشت. ما هم سریع اومدیم خونه خودمون اینقدر دلم تنگ شده بود که نگو.

این اتفاقات باعث شد هم ترسم بیشتر بشه و هم نگرانی هام و هم یه کم اعصابم خورد بشه.

دیشب هم با امیر رفتیم ولیعصر. خیلی وقت بود که اینجوری نرفته بودیم اونجا قدم بزنیم.کلی هم با امیر راجع به برنامه های مهمی که از ماه آینده داریم حرف زدیم. خیلی برنامه های مهمی داریم. یه جورایی ماه آینده واسه زندگی مون حیاتیه.

 نمی دونم چه خبر هم بود که به فاصله صد متر صد متر کلی ماشین گشت و نیروهای ویژه وایساده بودن؟

می بینین چه هفته خفنی رو از سر گذروندیم؟ خدا به خیر کنه. دیگه حوصله نت اومدن ندارم. هم وقت ندارم. هم حوصله.حس نوشتنم نیست. تصمیم جدی دارم که دیگه همه چی رو پاک کنم. فقط مشکلش اینه که بهتون خیلی دلبسته شدم و دل کندن از اینجا ه کم سخته.

از صبح هم اینقدر کار سرم ریخته که الان وقت کردم آپ کنم.


شنبه ۸ تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۲ ظهر

مادر بی همتا ترین تفسیر عشق

 

             مادرم روزت مبارک   

                           فرشته زندگی من روزت مبارک


مادر!

نمی دانم از کجا برایت بگویم و در وصفت چه بگویم.

تو دنیای عشقی. دنیای ایثار. دنیای مهربانی...

از هرچیز در تو دنیایی نهفته است.

آغوشت امن ترین جای دنیاست.

و بوسه ات خوش طعم ترین مزه دنیاست.

برای من عزیزترینی مادرم.

به پاس همه بزرگواری هایت مهربانی هایت شب بیداری هایت بوسه هایت دستان گرمت آغوش پر مهرت اشک های بلورینت عشق بی دریغت و همه و همه چیز دلم می خواهد سر تا پایت را بوسه باران کنم.


از وقتی خودم رو شناختم می دیدم که مامانم داره چقدر عشق به پای ما می ریزه. عشقی وافر و بی دریغ.

همیشه بهترین تفریحات و سفرها و... هرچی که می تونستی برامون تهیه می کردی. خودت خسته از کار بیرون اما با عشقی وافر می اومدی خونه.

گاهی وقتا از روی بچگی تندی کردیم. بد رفتاری کردیم. خودمون رو واست لوس کردیم. اما تو با همه مهربونی و بزرگواریت همیشه برای ما بهترین بودی. دلت می خواست ما هم بهترین باشیم.

اونهمه دعواهای من و سمانه تو کودکی ...کاش اون موقع هم اینقدر بزرگ بودم که می فهمیدم تو رو نباید آزار بدیم. به خاطر همه اون اذیت هایی که کردیم ازت عذر می خوام.

وقتی خودت مادرت که اونم بهترین مادرجون دنیا بود رو از دست دادی و بیهوش شدی از خدا خواستم که من هرگز چنین روزی رو نبینم.

اون ماه رمضونی که اومدم خونه و تو رو تو بستر بیماری دیدم. خراب شدم. بغض من رو گرفته بود.هیچکی دردم رو نمی فهمید. اون یه ماهی که بیمارستان بودی که نمی دونم اون مریضی به خاطر کار زیادت بود یا هرچی تمام مدت با اینکه کوچیک بودم واسه خدا نامه می نوشتم. هر روز و شاید روزی چند بار. و از او سلامتی تو را می خواستم.

تو همیشه سنگ صبور ما و خیلی آدم های پر درد بودی. چقدر غصه های دیگران رو دل مهربونت می کشیدی و دم نمی زدی.

من وقتی ازت دور شدم تازه فهمیدم که چقدر برام عزیزی و دوریت داغونم می کنه.چه شب ها بود که تو غربت به عشق تو زار زار گریه می کردم و بی تاب دیدنت بودم.برا اهمیتی نداشت که دیگران راجع بهم چی میگن.

وقتی می اومدم دلم می خواست همه وقت تو آغوش تو باشم.

چقدر برای نامه های عاشقونه می نوشتم. حتی وقتی چند تاشون به دستت رسید باورت نمی شد دختری که هیچوقت به کسی وابسته نبود برات از این چیزا بنویسه. چقدر بهم گفتی که چندین بار با خوندن اون نامه ها اشک ریختی...نامه هایی که هنوز هم من و هم تو حفظشون کردیم و من اون نثر قشنگ و اون خط قشنگش رو از تو به ارث برده بودم.

وقتی هم که اون دوری ها تموم شد دیگه دخترت اونقدر بزرگ شده بود که داشت می رفت خونه بخت.شب عروسی با همه خاطرات شیرینش یه تلخی بزرگی هم برای من داشت.

انگار داشتن قلبم رو از جا می کندن. منی که چند وقت بود منتظر اون لحظه بودم که زودتر بریم تو کلبه عشق خودمون اما قلبم از دوری تو و بابایی فشرده شده بود. دیدی چی شد؟ هیچکی باورش نمی شد مسی اون همه اشک بریزه.

وقتی بابا ما رو از زیر قرآن رد کرد و همه داشتین می رفتین یهو پریدم بغلت. تا تونستم اشک ریختم. بی اختیار بود. نمی تونسم خودم رو کنترل کنم. با اینکه می دونستم دوری نیست و من هر روز پیشتم ولی.......... به زور من رو از تو بغلت جدا کردن وبازم برام مهم نبود که دیگران یا حتی خونواده امیر چی میگن راجع به من. می دونم که تو سمانه هم تا خونه اشک ریختین. این رو پسر دایی هام گفتن.

از وقتی با امیر اومدم زیر یه سقف عاشقونه تر تو رو می پرستم.می دونم که تو عزیز ترین و بهتری مادر دنیایی. می دونی که اگه یه روز نبینمت مریضم. این رو حتی امیر هم فهمیده.سمانه همیشه غر میزنه که روزی چند بار زنگ می زنی؟ اما نمی دونه که شنیدن صدای تو آرامش دنیاست برای من.

یه لحظه طاقت غم و ناخوشیت رو ندارم.

حاضرم تمام هستیم رو بگیرن اما تو همیشه سالم و سلامت کنارم باشی. عشقم باشی. هستیم باشی.

همه به من و سمانه می خندن... خودت هم از دستمون کلافه ای... از بس که مثل کنه بهت چسبیدیم و یه سره داریم می بوسیمت و می بوییمت و می خوریمت. آخه هیچکی نمی دونه که مامان ما خوشمزه ترین مامان دنیاست.

تو این سال عاشقونه ترین لحظه های عمرم رو دارم باهات سپری می کنم. نوازشت می کنم. بوسه ای پی در پی نثارت می کنم. در آغوشت می گیرم.... گرمای وجودت قلبم رو آروم می کنه. درست مثل بچه ای که وقتی تو بغل مادرشه و سرش در سینه مادر آرامشی ابدی داره.

تو دنیای بزرگی هستی. هنرمند ترین کسی هستی که من تو عمرم دیدم. هنر در ذات توست. خداوند هنرمند بزرگیه و با آفرینش تو هنرش رو به اوج رسونده.

مادر ای مادر خوب.............

این چه عشقی است عظیم؟

خدایا تو خودت بهتر از هرکسی از دل کوچیک من آگاهی.

می دونی که من همه هستیم رو برای رضایت و خوشحالی پدر مادرم می ذارم.

می دونی که با تمام وجودم به دست های پر مهرشون بوسه میزنم.

می دونی که من خاک پاشون هستم.

می دونی که اونا مقدس ترین و عزیز ترین کسان من هستن.

می دونی که من طاقت یه لحظه دوریشون رو ندارم.

می دونی که هرکاری برای خوشحال کردنشون می کنم.

و می دونی که برای این خوشحالی از جونم مایه می ذارم.

می دونی که توی این دنیا دلم به چی خوشه. یه پدر مادر بی نظیر و یه همسر عزیز دردونه و یه خواهر کوچولوی ناز نازی و یه خونواده عالی. همین.

اونا برام با ارزش ترین ارزش های دنیا هستن.

خدایا همیشه سایه شون بالای سرم باشه. و آغوش گرمشون پناه بی قراری هام.

همیشه حافظشون باش.


                           مادرم روزت مبارک   


این روز رو هم به همه مادرهای مهربون دنیا و همه دوستای گلم و همه خانوم های گل تبریک میگم و از خدا بهترین ها رو براشون می خوام
چهارم تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۱۰ صبح

عشق بهانه ای است برای...

گهی شاد و گهی غمگینی ای عشق

چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق

بیا که با همه افسونگری هات برای درد دل تسکینی ای عشق

راستی اگه یار نبود چی میشد؟

احساسی درکار نبود چی میشد؟

تو لحظه لحظه های نا امیدی عشق اگه غمخوار نبود چی میشد؟


سلاااااااااااااااااااااااااااااام

تابستون هم از راه رسید.چقدر عمر آدم زود میگذره نهههههههههههه؟

این ماه برای من پر از خاطره است.

خاطره های شیرین....

تو این ماه کلی مناسبت هم در پیش داریم. روز زن و مادر. روز مرد و پدر. تازه تولد مامان گلیم هم تو این ماهه. ۱۸ تیر ماه. سالگرد ازدواجمون هم تو این ماهه. ۲۷ تیر ماه. چه زود میگذره. انگار همین دیروز بود که با کلی سلام و صلوات بعد یک سال و نیم عقد بودن ما راهی خونه بخت شدیم. دوران عقدی که تلخ و شیرینی های زیادی داشت و دیگه داشت مزه عسل می گرفت...

خدایا این روزا چه روزای قشنگی بود واسه ما.

همش در حال بدو بدو واسه کارای عروسی بودیم. دیگه آخرین کارا رو داشتیم انجام میدادیم. آرایشگاه تالار عکاسی سفره عقد لباس عروس خریدای من و امیر همه چی انجام شده بود. فقط یه کم از خورده ریزا مونده بود.خونه رو تازه امروز تحویل گرفته بودیم. دقیقا اول تیر.همون صبح ساعت ۱۰ امیر کلید خونه رو اورد و من و امیر با پسر خاله اش و خانومش و مامان بابای امیر رفتیم اونجا. آینه قرآن بردیم و ....

بعدش هم همش هم با مامان دنبال خورده ریزای خونه بودیم و یه پامون بازار و یه پامون مرکز خرید ها بود.

دلم می خواد یه بار دیگه همه اون روزا تکرار بشه. دلم می خواد یه بار دیگه عروس بشم.نمی دونم چرا بعضی ها از عروسی فقط خستگی و دوندگی و چیزای دیگه اش رو به یاد دارن ولی من همه اون دوندگی ها و خرید رفتن ها و خستگی ها رو دوست دارم.اصلا من سرم درد می کنه واسه دوندگی و خرید...

شاید امسال سالگرد ازدواجمون یه جشن اساسی بگیریم آخه امسال یه مناسبت خوب دیگه هم همراهشه.

آخی روز مادر هم نزدیکه. یه روز عزیز. روز عزیز ترین موجود زندگیمون. یه پست مفصل می خوام راجع به مادر بذارم. باشه واسه همون روز مادر. فقط همین رو میگم که من دیوانه وار مادرم رو دوست دارم و عاشقش هستم. با تمام وجودم می پرستمش.

راستش می دونین چیه؟ من عاشق هدیه هستم. حالا فرقی نمی کنه اون هدیه چی باشه هرچی باشه با ارزشه واسم. واسه همینم همیشه دلم می خواد تو هر مناسبتی یه هدیه ـ حالا کوچیک یا بزرگش فرقی نمی کنه ـ بگیرم. اصلا هدیه علاقه رو هم زیاد می کنه. بازم میگم فرقی نمی کنه کوچیک باشه بزرگ باشه از طرف کی باشه مهم اینه که هدیه است. و یه پیشکش از طرف کسی که نشون میده واسه طرفش یه ارزشی رو قایل بوده که هدیه گرفته.

خودم هم هدیه دادن رو دوست دارم.نمی دونم امسال روز مادر چی هدیه بگیرم؟البته هنوز وقت واسه فکر کردن هست....

آخ جوننننننننننن خودم هم چند تا هدیه میگیرم...روز زن. سالگرد ازدواج...

راجع به یه موضوعی هم یکم استرس دارم. واسم دعا کنید.

راستی اینم بازی کارت عروسی. البته من می خوام دسته گل عروسیمون رو بذارم. چون خیلی دوسشون داشتم.

امیر همش اصرار داره این هفته بریم سفر. ولی من مخالفم بهش میگم بذار اواسط یا آخر های تیر. نمی دونم برنامه مون چه جوری میشه.

راستی من بنفشه خانوم هستم در خدمت شما!!!!! این اسم جدیدیه که امیر واسم گذاشته.آخه دیروز با هم رفتیم یه شال بنفش هم گرفتم.دیگه حسابی بنفش شدم اونم میگه آخه از بس همه چیزات بنفش شده خوب باید بنفشه هم صدات بزنم دیگه!!!!!!!!!!!!

دیگههههههههههههه جونم براتون بگه خبری نیست جز دوری و ملال شما!!!!

بازم به خاطر اینکه وقت ندارم به همه تون درست و حسابی سر بزنم عذر می خوام.این قصه سر دراز داره....


 پی نوشت:

با شماهام روشی. آزی. مدی. شیوا.مامان آرتا. هانی.توتی. خلاصه هر دوست عزیزی که ازدواج کرده سه سوته کارت هاتون رو بذاری دیگههههههههههههههههههه چه معنی داری نمی ذارین؟

Coded by taktemp & designed by: Natty WP